هميشه اينطوري بود که مي رفتيم شمال و يه سر به دريا مي زديم . همون اطراف دريا يه گوشه کناري اطراقي مي کرديم و بعد راه مي افتاديم و سرخوش يه وعده غذا هم در جنگل مي خورديم و سرخوش تر از شمال خارج مي شديم و خوشحال مي شديم که شمال را گشته و ديده ايم لذتهاي بيشمارش را برده ايم.اينبار اما متفاوت بود.نه دريا رفتيم و نه همان گوشه کنارهاي جاده به جنگل زديم.ايندفعه يکي پيدا شد ما رو برد جايي که هيچوقت از شمال نديده بوديم و متصور هم نبوديم.هوا خيلي گرم بود .حيلي هم شرجي .حتي نمي شد بي حرکت يک جا نشست.به قول عليرضا اونقدر گرم که دلم مي خواست پوستم را هم بکنم.اين وسط يکي پيدا شد و بعد از ظهر پنجشنبه ما رو سوار ماشينش کرد و رفت و رفت و نرسيده به علي آباد همان نزديکيهاي گرگان پيچيد توي يک جاده فرعي و حدود بيست کيلومتر ما رو در اعماق جنگل و کوهستان پيش برد تا رسيديم به روستايي به اسم افرا تخته.و هنوز پياده نشده بوديم و يکي گفت علي به نفست نگاه کن و باورم نمي شد که از شدت سرماي افرا تخته بخار از دهانم خارج شود.رفتيم خانه زن دايي با همان شکل کاملا سنتي اش.آتش روشن کرديم و چايي رويش گذاشتيم و دوباره هيزم آورديم آتش کرديم و غذا پختيم و در نوستالژيک خفه شديم و زن دايي نشست و يک ساعتي برايمان حرف زد و کلي ما را خنداند .رو به من گفت:اين داماد کوچيکم تازه دخترم رو عقد کرده بود که يک شب اومد اينجا که پيش ما بخوابه.من هم حسابي با چوب زدمش و از خونه بيرونش کردم و رفت توي جنگل خوابيد. و ما چقدر به شيوه طنز بيانش خنديديم و اصلا به سنش نمي آمد.و چه کيفور شديم وقتي شب را از شدت سرما با دو تا پتو که تا بالاي سرمان کشيده بوديم خوابيديم....و بخاري هيزمي اش را هم روشن نکرديم که لذت اين سرماي تابستاني و شمالي به تنمان بماند...